

چون صورت عباس به عالم قمری نیست
مثل حیدر صفدر پسری نیست
میخانه حسین است پیمانه اباالفضل
جانانه حسین است دیوانه عباس
سر مست اباالفضلم و مجنون حسینم
دیوانه زنجیری بین الحرمینم
عشق عشق اباالفضل عشق است اباالفضل
عالم قمری مثل اباالفضل ندارد
حیدر پسر مثل اباالفضل ندارد
چون صورت عباس به عالم قمری نیست
مثل حیدر صفدر پسری نیست
حقا نمک سفره عشق است اباالفضل
گل روی حسین است و گلاب است اباالفضل
میخانه حسین است و شراب اباالفضل
عشق عشق اباالفضل عشق است اباالفضل
ما مست و خرابیم ز پیمانه عباس
جایی نرویم از در میخانه عباس
دیوار خراب دل ما گشته سیه پوش
در ماتم سرو قد مردانه عباس
بر سینه و بر سر زنم از عشق اباالفضل
بهتراز بهشت است عزاخانه عباس

بازوی کبود و پهلو بشکسته .
امروز ادامه همان دیروز است .
بی گنبد و بی ضریح و بی گلدسته ......




مــرا درد و مـــرا درمــان حسين(ع) اســـت
مــــرا اول مــــرا پــــايـــان حسين(ع) است
دل هـــر کــس بــه ايــمــانــی ســرشتـــــه
مــرا هــم ديـن و هـم ايـمـان حسين(ع) است
هـــمــه عـــالـــم بـــه اذن حــق تــعــالـــی
چـو عـبــدی ســر به فـرمان حسين(ع) است
بــهـشــت و جــنــت و فــردوس اعــــــــلا
هــمــه مــعــلـــول پـيـمــان حسين(ع) اســت
بـــرای هـــــر دلـــی جـــانـــان و جـــانــی
مــرا هــم جــان و هـم جانان حسين(ع) است
عــقــول جـــن و انـــس و هـم مـلائــــــک
بـه حـّـق حــق کـه حــيـران حسين(ع) اسـت
چـو خـواهـم روضـه ی رضــوان بـه فـردا
که من را روضه ی رضوان حسين(ع) است
چــرا عــا لــم ز جــانــش نــــــــــاله دارد
مــگـر او هــم پـــريـشــان حسين(ع) اســت
اگــر خــواهــی ز حــال عـبــد مســــــکين
خـوشـا حـالـش کـه مـهـمـان حسين(ع)اسـت





اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما کیسه به دوش کو
رد پای پر خراش و بی خروش کو
اون آقای خرقه پوش کو
کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلات ما بود
می شه یکبار دیگه سر بزنه به خونه ما
بگیر نشونی از غربت بی نشونه ما
موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
جوونا آقا بشید زنده کنیم رسم جوونمردی رو امشب
یتیما منتظرند زنده کنیم شیوه شبگردی رو امشب
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
حیدر کرار نیم خانه نشینم ولی
جان به فدای جگر سوخته ات یا علی
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه
تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن
اهل محل سلامم و جواب سر بالا میدن
به من می گن علی کیه
علی امام عاشقاست
به من می گن علی چیه
داغ دل شقایقاست
توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاه گلی بود
اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند می شد
یک کیسه داشت که بر می داشت
خرما و نون و خوردنی
هرچی که داشت تو اون می ذاشت
راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالیشون و پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد پس کوچه های کوفه رو
تاپر بارون بکنه باغ های بی شکوفه رو
عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه
باید مثل علی باشه هر کی که اهل دین باشه
بعد علی کی می تونه محرم راز من باشه
درد و دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من باشه
فردا اگر مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه
آسمون شهرمون ستاره بارون می کنه
چشماتو وا کن آقا جون بالهای خستمو ببین
من و نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببین
دلت میاد کبوترات تو حرمت پر نزنن
به سایه بون دستای مهربونت سر نزنن

عید غدیر مبارک
امان از من مي گيرد .آقا خسته ام خسته وگويا هر هر روزخستگي ودلتنگي ام
بيشتر ميشود .
گفته اي كه در دلهاي خسته خانه داري . به مادرت زهرا كه من هم دلي خسته دارم
ولي با اين وجود هنوز هم قدوم نورانیت را در خانه دلم حس نمي كنم .
ميدانم كه غبار وجودم را گرفته .سردي گرماي وجودم را قبض كرده .اما اي نور تو كه
مي تواني در وجود من بتابي وگرمش كني وبا فروغ وطلوع زيبايت رخوت وسستي ام
را به قيامي قطعي مبدل نمايي . بگو مولاي من در كدامين سرزمين به دنبالت
بگردم .تا به كي در بيابان وجودم از براي ديدار وصالت بدوم .آقا این روزهای پاییزی برام
سخت میگذره ...آه آقای من این روز ها کجایی ؟ آقا مدینه ی آقا حتما رفتی قبرستان بقیع ...
آه آقایی من ای کاش ما هم اونجا بودیم ..... در کنار قبرستان بقیع ....
آقا جمعه هم اومد و رفت...
سلام بر تو ای آشنای غریب! سلام بر تو ، که طوس، با آمدنت مدینه ایمان
شد و ما هر روز ، در « مشهد » عاشقان ، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می
زنیم. هر سحر ، به کوچه های ایوان نگاه روشنت کوچ می کنیم و چون پرنده
ای غریب ، به گوشه ی حَرَمت پناه می بریم. هر روز ، در سایه سار مزارت
مویه کنان ، شانه های خسته مان را می لرزانیم. هر شب ، فانوس اشک
هامان را روشن می کنیم و دست های عاطفه مان را به دامان پر مهر و
محبت تو می آویزیم.
اي که يک گوشه نگاهت غم عالم ببرد
حيف باشدکه تو باشي و مــــرا غم ببرد
يه شب يه كفتر غريب ،توكوچه هاي بي نشون
از اين طرف به اون طرف ، با نغمه هاي كهكشون
شكسته بال و بي رمق ، مي شينه روي خاك و بعد
يه بار ديگه سر مي زاره ، رو شونه هاي جمكرون
آره كبوتر دلم با كوله بار غصه هاش
دوباره همنوا مي شه با زائراي آسمون
به هر طرف سر مي كشه ، شايد كه آخرش شبي
پيدا كنه گمشدشوتو صحن صاحب الزمون
خدا كنه زودتر بياد هموني كه از آسمون
شكسته غربت نيگاش ، با اون چشاي مهربون
تو اي نسيم آشنا ،بيا و از ميون دشت
سلام اين غريبه را به گوش آقا برسون
.jpg)

قبلا وقتی اسمت را میشنیدم چنان بلند میشدم و سیخ می ایستادم و به فکراین می افتادم که نکند بی احترامی شود و تا یکیار دعای فرج را نمی خواندم نمی نشستم ، اما حالا دیگر شاید اسمت را سال تا دوازده ماه هم نشنوم ، قبلا هر روز دعا میکردم که بیایی و همه چیز تمام شود و خلاص ! الان حتی میترسم وقتی امدی اولین کسی که از دم تیغ بگذرد خودم باشم ! تعارف که نداریم ، دیگر خیلی وقت است که حست نمیکنم ، دیگر خیلی وقت است که صدای قدمهایت را نمیشنوم ، دیگر خیلی وقت است که در تنهایی هایم جایی برای تو نیست تا با لبخند رازگونه ات ، امید را به دلم برگردانی ،خیلی وقت است دیگر از تو نا امید شده ام ، آقا جان بخدا ما غریب شدیم هرکس از راه برسد توی سر ما میزند آری همین است کسی که آقایش بالای سرش نباشد توی سرش میزنند .قربانت بشوم آقاخودتت هم از خدا بخواه ظهورت را نزدیک کند . فراق خودمان کم است دشمن هم مارا سرزنش میکندمیگوید: اگه آقایی داشتید میومد.آقا جان بچه ها جون شدند جوانهاپیرشدند پیرها مردند آخرش تورا ندیدند! ای وای خاک بر سرم ، فعلا که نمیفهمم شاید وقتی سنگ لحد خورد وسط پیشانیم و بامبی ! صدا کرد به صرافت فهمیدن بیفتم که چه غلطی کرده ام ، کجاییآقا جان که ببینی دیگر حتی سایه ات را پشت ابر که سهل است زیر خروارهای یخهای قطب جنوب هم حس نمیکنم...
هر غمی داری مال من هر چی که دارم مال تو
خون می ریزم به پات حسین خونم آقا حلال تو
غصه عالم مال من خوبی دنیا مال تو
سینه زنیها مال من بهشت اعلا مال تو
نوکریت آقا مال من سروری آقا مال تو
غلام سیاهی مال من اربابی آقا مال تو
گدایی آقا مال من امیری آقا مال تو
آواره گشتن مال من ملک خدایی مال تو
علقمه آقا مال من گنبد خضرا مال تو
پرچم سرخت مال من شعر و غزلها مال تو
خار گلستان مال من دسته گل یاس مال تو
عشق اباالفضل مال من حضرت عباس مال تو




جن مانند انسان دارای علم، ادراک، قدرت تشخیص، مسئولیت و تکلیف است. پیغمبر گرامی اسلام بر جنها نیز مبعوث شدند و در بین جنها نیز دین و مذهب و فرقه وجود دارد. جن به دو گروه مسلمان و غیرمسلمان تقسیم شده و مسلمانان آنها نیز در یک گروه اهل تشیع قرار میگیرند. رهبر جنهای شیعه«سعفر ابن زعفر» میباشد و لوحی مزیّن به جملة مبارک«یا ابا عبد الله الحسین»برگردن دارد. پدر زعفر در صدر اسلام توسط حضرت علی(علیهالسلام) کشته شد و خود نیز به دست آن حضرت مسلمان گردید. زعفر و لشکریانش در واقعه کربلا به یاری حضرت امام حسین(علیهالسلام) شتافتند ولی آن امام بزرگوار اجازه نفرمودند.
هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .)) به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند . خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .
همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........
جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))
من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))
در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .
زعفر آمد با سپاه بی شمار در حضور آن ولی کردگارایستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن فرما بر سپاه جنیان تا بگیرند داد تو از کوفیان
لشکر جن هست از جان یاورت اذن ده گیرند خون اکبرت
این فرات از چه به رویت بسته اند اهل بیتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشکر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه شاهدین تا شود نام تو تاج الذاکرین
از ام سلمه همسر پیامبر اکرم (ع)نقل شده که گفت :از هنگام رحلت پیغمبر(ع)
نوحه جن را شنیدم ،تنها یک شب صدای انها به گوشم رسیدکه دانستم فرزندم
حسین (ع)را کشتند ،زنی از جنیان امدو گفت:
ایا عینای فانهملا بحمد فمن یبکی علی الشهداء بعدی؟
علی رهط نفوذهم المنایا الی متجبر من نسل عبد
ای چشمان من از دیده اشک فروبار،که چه کسی است بعد از من بر ان شهیدان
بگرید،بر ان گروهی اشک ریز که مرگ انان را به سوی جباری از نسل بندگان
رهنمون می شود


