» آقا جمعه هم اومد و رفت...
یکشنبه 1386/09/18 21:51
مو لا ي من ديگر رمقي برايم نمانده است .هر روز كه مي گذرد انتظار بيشتر از پيش
امان از من مي گيرد .آقا خسته ام خسته وگويا هر هر روزخستگي ودلتنگي ام
بيشتر ميشود .
گفته اي كه در دلهاي خسته خانه داري . به مادرت زهرا كه من هم دلي خسته دارم
ولي با اين وجود هنوز هم قدوم نورانیت را در خانه دلم حس نمي كنم .
ميدانم كه غبار وجودم را گرفته .سردي گرماي وجودم را قبض كرده .اما اي نور تو كه
مي تواني در وجود من بتابي وگرمش كني وبا فروغ وطلوع زيبايت رخوت وسستي ام
را به قيامي قطعي مبدل نمايي . بگو مولاي من در كدامين سرزمين به دنبالت
بگردم .تا به كي در بيابان وجودم از براي ديدار وصالت بدوم .آقا این روزهای پاییزی برام
سخت میگذره ...آه آقای من این روز ها کجایی ؟ آقا مدینه ی آقا حتما رفتی قبرستان بقیع ...
آه آقایی من ای کاش ما هم اونجا بودیم ..... در کنار قبرستان بقیع ....
آقا جمعه هم اومد و رفت...

